خوشبختی یعنی "رضایت"

مردم موهای صافشان را فر می‌زنند
و آنها که موی فرفری دارند موی‌شان را صاف می ‌کنند
عده‌ای جلای وطن کرده به خارج می‌روند
و آنها که خارج هستند و نمی‌توانند بازگردند
برای وطن دلشان لک زده و ترانه‌ها می‌سُرایند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند طلاق بگیرند
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری می‌کنند
و عده‌ای دیگر با دارو و درمان به‌دنبال فرزنددار شــــدن هستند
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ کمی چاق بشوند
و چاق‌ها با مصرف قرص و دارو هر روز سعی در لاغر نمودن

خود دارند و همواره حسرت لاغری را می‌کشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان از دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا می‌نالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند
مردم عادی می‌خواهند مشهور شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند
سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند
هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
"قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر"
قانون های ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"

فاطمیه...

1426752075817537.jpg
 

علی را سمت مسجد کشاندند و

فاطمه را سمت چهارچوب در

اری

پهلو که بیخودی نمی شکند!

http://s6.picofile.com/file/8178475000/photo_2015_03_20_01_40_45.jpg

 

 

نـوروز فـآطمی تون پـُر اَز نـِگآه بـآنو .....

 

かわいい のデコメ絵文字

 

چاشنی ایمانت

عَن النبی (صلّی الله علیه و آله) قال: «ثلاثةٌ حقٌ علی الله تعالی عونُهم، المجاهدُ فی سبیلِ اللهِ
و المکاتِبُ الذی یُریدُ الاَداءَ، و الناکحْ الذّی یُریُد العفافَ.»
پیامبراکرم(صلّی الله علیه وآله) فرمودند:«سه گروه بر خداوند متعال حق دارند تا آنها را یاری کند:
مجاهد در راه خدا و کسی که سعی می‌کند تا قرض خویش را ادا کند
و آنکه می‌خواهد ازدواج کند تا دامن خویش را پاک نگه‌دارد.»
نهج الفصاحه، ح ۱۲۱۹



از کوچه که رد می‌شد چشمش به دختر جوانی افتاد دلش لرزید، انگار که شیطان
کنارش ایستاده بود تا او را به گناه وادارد. وسوسه شد که بار دیگه نگاهش کند.
تا سرش را بلند کرد چشمش افتاد به تابلوی سر کوچه که نامگذاری شده بود به اسم یک شهید.
شرمنده شد سرش را انداخت پایین و سه مرتبه گفت: «استغفر الله ربی و اتوب الیه».
گذشت و رفت. شب بود که خواب دید در بند اسیر شده و دارد ناله سر می‌دهد و
فریاد کمک از او بلند است، که ناگاه جوانی آمد و او را نجاتش داد و با خود برد.

از او سوال کرد تو کی هستی؟ گفت: من همسایه‌ات بودم که بوسیله دیدن اسمم حیا کردی
و گناه نکردی. در این لحظه از خواب پرید و دوید سرکوچه، دوباره نگاهی به اسم شهید انداخت
و اشک بود که مجال نگاه را از او گرفته بود. خوابش تعبیر شده بود.

در بند گناه که اسیر شوی اسم شهید هم می‌تونه نجاتت دهد، فقط کمی غیرت نیاز داره
که چاشنی ایمانت کنی.




کوچه‌هامان را به نام شهدا کردیم تا هر وقت نشانی منزل‌مان را می‌دهیم بدانیم
از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می‌رسیم.


داد می‌زد گریه می‌کرد، می‌گفت: می‌خواهم صورت برادرم را ببوسم...
اجازه نمی‌دادند.
یکی گفت: خواهر است ... مگر چه اشکالی دارد؟ بگذارید برادرش را ببوسد.
گفتند: اصرار نکنید نمی‌شود چون ... این شهید سر در بدن ندارد.
شهید شیرعلی سلطانی بارها می‌فرمود: من شرم می‌کنم در پیشگاه اربابم امام حسین
سر در بدن داشته باشم.