قرار عاشقی!!!

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام!

خب!

این دفعه می خوام در مورد یه قرار با هم صحبت کنیم.

هر کدوم ما وقتی که با یه شخص مهمی قرار ملاقات داریم، از دو ساعت قبلش حاضر می شیم، خودمون رو مرتب می کنیم، تمرین می کنیم که چی می خوایم بگیم، و حتی نیم ساعت زود تر از وقت قرار هم در محل تعیین شده حاضر می شیم تا راس ساعت مقرر خدمت برسیم.

خوب که تو زندگیمون رو بگردیم و نگاه کنیم می بینیم هر روز سر یه ساعت مشخصی با یه شخصیت مهمی، که خیلی مهمه قرار داریم.

کسی که به من و تو عزت داده.

کسی که به من و تو سلامتی داده.

کسی که به من و تو شعور داده.

کسی که به من و تو خیلی چیزا داده.

ما هر وقت هر کی محبتی در حقمون بکنه تا عمر داریم یادمون می مونه و از هر فرصتی استفاده می کنیم تا جبران کنیم.

حالا یکی که تو زندگی این همه به ما محبت کرده دور از انصافه که جواب محبتش رو ندیم.

اون شخص توی یک شبانه روز که ۲۴ ساعته فقط و فقط به ۱۷ دقیقه راضیه.

یک ساعت عاشقی مشخص کرده که تو اون ساعت منتظر من و توست.

اره اون شخص خدای من و توست.

شماها که سر وقت به قرار عاشقانتون می رسید، خوش بحالتون. خیلی قدر بدونید.

اما یکی مثل من که وقت نماز میشه هزار تا کار یادش میاد…

خیلی بی انصافیه! نه؟!

خدایی که قران خوندن و باهاش حرف زدن رو به خودم واگزار کرده که هر چه قدر خواستی و هر وقت خواستی…

یعنی روزی یه خط قران خوندن هم در توان من نیست؟!

یه خط معنی قران رو بخونم…

وای! چقدر برام سخت میاد…

تو تفسیر سوره اسراء چند تا ایه دیدم پشت سر هم در مورد والدین…

به قدری ریز و دقیق به نکات اشاره کرده بود که انگار یه روانشناس خیلی متبحر داره حرف می زنه و طریقه برخورد با والدین رو تدریس می کنه.

واقعا لذت بردم…

هر چی به سرمون میاد به خاطر اینه که از نماز و قران دور شدیم.

شما رو نمی دونم اما من…

من خدای خیلی خوبی دارم. خیلی خیلی خیلی بینهایت خوب

اما…

ادامه نوشته

پاسخ امیر المومنین علی (ع) به سوال علم بهتر است یا ثروت

جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و درفرصتی مناسب پرسید:
-یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی در پاسخ گفت:
علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال  وثروت میراث قارون و فرعون و هامانوشداد.

 



مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
-اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت:بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید:-علم بهتر است یا ثروت؟
-علی فرمود: 
علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. 

نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود،همان‌‌جا که ایستاده بود نشست. 
-در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،و امام در پاسخش فرمود: 
علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است،ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: 
علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. 

مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند 
علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

مرد آرام از جا برخاستو کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه 
از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم،نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این
چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! مردی که آن طرف‌تر نشسته بود،گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت 
این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.
-در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید،
-که امام در پاسخش فرمود
علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…
-نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: یا علی!
علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود:
علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. 
او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند


فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت: 
اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.


منبع:
کشکول بحرانی، ج1، ص27. به نقل از امام علی‌بن‌ابی‌طالب، ص142

راز نهفته در تابلوی روبروی امام خامنه ای:

راز نهفته در تابلوی روبروی امام خامنه ای:

شاید به تابلویی که روبرویی رهبری در برخی جلسات قرار دارد دقت نکرده باشید اما مطلب جالب در این تابلو نهفته است که توصیه میکنیم این مطلب را مطالعه فرمایید . . .

سید حسین موسوی یکی از شرکت کنندگان در دیدار مسؤولان مرکز اسناد انقلاب اسلامی با مقام معظم رهبری که در اواخر فروردین ماه سال جاری برگزار شد، ضمن حاشیه نوشته‌هایی از روز دیدار خود و همکارانش، به تابل

ویی ناخوانا که در محل این دیدار و درست روبروی مقام معظم رهبری نصب شده است اشاره کرده است و نوشته است:

 

«… علاوه بر تابلو، قاب عکسی هم از امام داخل اتاق نصب شده بود که تعدادش از یکی بیشتر بود. یکی بالای همان تابلوی جالب نصب بود؛ دقیقا پشت سر مدعوین و روبروی میزبان و دیگری بالای سر ره بر بود و روبروی میهمانان.

حکایت عکس امام را می‌شد به راحتی فهمید. به فرموده، برای هر دو طرف بود. عکس امام و راه امام. اما تابلو چه داشت که برای امام حاضر منقوش بود و نه برای دیگران؟

تا آخر دیدار هر چند لحظه یک بار درگیر خواندنش می‌شدم. اما نمی‌توانستم که نمی‌توانستم. اصلش ما نباید تابلو را هم می‌دیدیم ولی بخاطر نبود فضای کافی و روبرو نبودنمان به جایگاه ره بر، توانسته بودیم تابلو را ببینیم اما نمی‌توانستیم آن را بخوانیم.

یکی از دوستانم که کنارم نشسته بود اتفاقا طلبه بود. او هم نتوانست بفهمد که مولا چه فرموده و دخلش به اینجا و آن هم اینطور مبهم نوشتنش برای چیست. من هم آنقدر سر به سرش گذاشتم که همان روز که دیدار تمام شد، بوسیله همان یکی دو کلمه‌ای که توانسته بودیم بخوانیم، روایت امیرالمونین را پیدا کرد و برایم فرستاد.

روبروی آقا و درست پشت سر میهمانان این کلمات گهربار از مولا علی (علیه السلام) خودنمایی می‌کرد. آن هم بصورتی که کمتر کسی موفق به خواندنش می‌شد:

امام علی (ع):

مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ اِماما فَلیَبدَأ بِتَعلیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلیمِ غَیرِهِ وَلیَکُن تَدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبلَ تَدیبِهِ بِلِسانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُها اَحَقُّ بِالجلالِ مِن مُعَلِّمِ النّاسِ ومُؤَدِّبِهِم؛

کسى که خود را پیشواى مردم قرار داده، باید پیش از آموزش دیگران، خود را آموزش دهد و پیش از آنکه دیگران را با زبان، ادب بیاموزد، باکردارش ادب آموزد و البته آموزش دهنده و ادب آموز خود بیش از آموزگار و ادب آموز مردم، شایسته تجلیل است. (غرر الحکم، ح 7016)»

مرکز اسناد انقلاب


نه ؛ این قرارمون نبود ... (1)



ما خون دلها خورده ایم ،

قرارمان برای نسل نوجوان و جوان این نبود!

من آنروز یک عشق داشتم ؛ پیروزی یا شهادت ،

بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز از گل و لای و خاک سنگرها بر لباسهای ساده ام لذت می بردم

و بعضی ها امروز از شلوارهای لی خاک نما و پاره پوره خارجی !

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ،

بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند ودیگران راهم بسوزانند !

من در شب قبل از عملیات بر دستانم حنا می زدم تا در جشن پیروزی یا شهادت شرکت کنم ،

بعضی ها امروز بر چهره شان هفت قلم مواد آرایشی خارجی می زنند تا به نامحرم بگویند : من های کلاسم ، نگاهم کنید !

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ،

بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست !

من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ،

بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم شارژ بفرست !
من آنروز مشامم از بوی دود و باروت پر بود و برای رسیدن به هدفم ، از آن لذت می بردم ،

بعضی ها امروز از بوی الکل در انواع ادکلن های خارجی !

من آنروز خشاب و اسلحه ام را برای نابودی دشمن در بغل گرفته بودم

و بعضی ها امروز سگ های نجس تزئینی گران قیمت را !


من آنروز در جبهه ، اوقات فراغتم را در چاله هایی قبر مانند ، قرآن می خواندم و اسغفار می کردم و لذت می بردم ،

بعضی ها امروز در چت رو م ها به دنبال عشق ناشناس و گمشده ساعتها به بطالت ، پرسه می زنند و روم عوض می کنند !

من آنروز در هنگام عملیات ، در گوشی بیسیم ، یا زهرا(س) و یا حسین(ع) می گفتم

و بعضی ها امروز در گوشی خود ،از نفس ، عشق ، ناز و فدایت شوم به نامحرم و ناشناس!


برگزیده ای از یادداشت های یک رزمنده جانباز شرکت کننده در عملیات های : والفجر 8 ، کربلای5 ، نصر و ...

آن قدر خون دل خوردیم تا سیر شدیم ...


فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست!

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

خدایا اندیشه‌ام را در مسیری معنوی و روحانی قرار ده، تا روحم را با تو درآمیزم و لذت بودن با تو را در لحظه لحظه‌ زندگی‌ام دریابم.
یادخداارام بخش دلهاست

داستان خواندنی و تاثیرگذار زود داوری های مردم

درست حدس زده بودم، می‌دانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیش‌داوری‌های غلط مردم دامن می‌زنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم می‌گذارند.
عصر شد از دانشکده بیرون آمدم، آن روز آخرین روزی بود که در دوره کارشناسی سر کلاس رفتم. سوز برف می‌آمد کلاه را بر سرم گذاشتم و به راه افتادم، به یاد پدرم افتادم نخستین روزی که به دانشگاه آمدیم پدرم کارت دانشجویی را به دستم داد و گفت: “خستگی‌ام در رفت.” پدری که دوازده سال با نظام آموزشی مبارزه کرد تا پسر معلولش در مدرسه عادی تحصیل کند.




خاطرات دانشکده را مرور کردم، یاد اولین روز کلاس‌هایم افتادم. وارد کلاس چهل نفری شدم چهل جفت چشم در یک لحظه با فردی روبه‌رو شدند که پاهایش خم و دستانش در هوا معلق بود و هنگام راه رفتن همه فکر میکردن الان است که نقش بر زمین شوم. بالاخره به ترمینال آزادی رسیدم. کلاه را روی سرم محکم کردم و به سمت اتوبوس رجایی شهر رفتم به یاد رانندگانی افتادم که بخاطر وضیعت فیزیکیم از من پول نمی‌گرفتند و رانندگانی که تا مطمئن نمی‌شدند پول دارم سوارم نمی‌کردند و من مجبور بودم با هر دو گروه بحث کنم.
خاطرات تلخ و شیرین چهارساله ذهن و جسمم را خسته‌تر کرد و پاهایم بیشتر به زمین کشیده می‌شد تنها آرزویم دیدن اتوبوس رجایی شهر بود، به اتوبوس رسیدم بالای پله‌ها مردی شیشه عسل به دست ایستاده بود و با چرب زبانی می‌خواست آنها را به مسافران بفروشد. همین که پایم را روی پله اول گذاشتم، تبلیغ عسل‌هایش را قطع کرد و گفت: “برادرا، خواهرا یه کمکی به این بنده خدا بکنید ثواب داره”؛ چند ثانیه‌ای نگذشت که فهمیدم منظور آقا من هستم.
کنترل عصبیم رو از دست دادم فریاد زدم و کارت دانشجویم رو به اون و مسافرا نشون دادم؛ اما کار ساز نبود همین که به عقب اتوبوس می‌رفتم که صندلی خالی پیدا کنم دست هایی با پول خرد به طرفم آمد که بیشتر عصبیم کرد . .. ..
هوا تاریک شد به رجایی شهر رسیدم یادم افتاد که باید به منزل خیاط مادرم برم و لباسشو بگیرم، به درب منزل رسیدم زنگ زدم. خیاط از آیفون جواب داد کیه؟ گفتم حسینی هستم لباس مادرمو میخوام. چند دقیقه گذشت خبری نشد دوباره زنگ زدم آیفون برداشت و گفت: “از پنجره میندازم”. گمان کردم میخواد لباس را داخل نایلون بذاره و از پنجره بندازه . بالا نگاه کردم خانم خیاط کیسه‌ای حاوی پول خرد را به سویم پرت کرد. خنده‌ام گرفت. بلند گفتم: “شلوار رو می‌خوام”. پرسید: “شام می خوای؟” ناگهان منو شناخت و گفت: “ببخشید پسر خانم حسینی هستید؟” پایین آمد و شلوارو به دستم داد و کلی معذرت خواهی کرد .
با خودم فکر کردم چرا خاطره آخرین روز دانشجویی یک معلول باید با دو حادثه تلخ همراه باشه حوادثی که با قضاوت عجولانه مردم معلولین با افراد فقیر و بی‌بضاعت اشتباه گرفته میشن. سرمو به آسمون بلند کردم و با تمام وجود برای داشته‌ها و توانایی‌هام خدا رو شکر کردم و به طرف خونه راه افتادم.

سخن از نماز

استاد از حرف های آسمانی نماز گفت.
از اینکه رکوع و سجده و قیامش، در محضر خداست.
از اینکه تک تک اجزای نماز، جزئی از پرواز روح است.
یکی گفت : من گاهی نماز می خوانم و گاهی نمی خوانم.
استاد گفت: چرا؟
او گفت : گاهی وقت ها از خودم راضی نیستم. قلبم گرفته است و حال نماز ندارم. دوست دارم نماز را با توجه بخوانم.
من نماز را بزرگتر از آن می دانم که با حال کسالت بخوانم. وقتی نمازم بدون توجه است، حالم بیشتر ازهمیشه از خودم به هم می خورد.
استاد گفت: آفرین که دوست داری ارتباطت با خدا زیبا باشد اما خدای مهربان، می دانسته که بعضی وقت ها حوصله نماز نداریم و با این وجود واجبش کرده.
او گفت: چرا باید نمازی بخوانم که حالم را از خودم بد می کند؟ چه سودی در این نماز است؟
استاد گفت: نماز نه تنها داروست، تب سنج نیز هست.
نماز، محکی است برای آنکه دلت را بسنجی؛ متری است که بتوانی با آن فاصله ات با ملکوت را پیدا کنی و همیشه یادت باشد که چه قدر از آنچه باید باشی دور هستی.
همان طور که لازم است گاهی از لطافت ارتباطت با خدا لذت ببری، گاهی هم باید از خودت حالت بد شود تا یادت نرود که باید راه بیفتی.
دیگری گفت: مگر نماز برای یاد خدا نیست؟
استاد گفت : آری.
او گفت :
 
چرا باید وسط کار و در اوج مشغولیت هایم، وقتی اذان ظهر را می گویند، به سراغ نماز روم؟ چرا اجازه نمی دهند نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را باهم بخوانم یا هروقت از روز که فرصت داشتم بخوانم؟
استاد گفت: کارما در زندگی این است که به خدای بزرگ نزدیک شویم. کارما این است که رشد معنوی پیدا کنیم. به همین خاطر، وقتی درس می خوانیم، وقتی درس می دهیم، وقتی مزرعه را شخم می زنیم، وقتی بر روی خون بیمار آزمایش می کنیم،تا سلامت خودمان را کنترل کنیم، و ... نباید یادمان رود که کار اصلی ما این ها نیست. این ها فقط ابزارند.
نماز مثل قطب نماست. استفاده از قطب نما، وقت خاصی ندارد. روزعاشورا در بحبوحه‌ی نبرد و در آن شرائط طوفانی ، بزرگ مرد عرصه‌ی عاشورا از نماز اوّل وقتش فراموش نمیکند چون جهت را نباید گم کرد . زینب(س) بزرگ قهرمان حماسه‌ی حسینی که با کوهی از مشکلات روبروست هرگز نماز شبش را از یاد نبرد و این قطب نما را کنار نگذاشت و دهها نمونه‌ی دیگر

 
باید همیشه جهت حرکت خود را کنترل کنی که نکند فکر کرده باشی کار تو درس خواندن و شخم زدن و... است.
اینهم یادمون باشه که وقتی نماز ، نماز واقعی شد نه تنها آثار خودش را خواهد داشت که آنرا با هیچ چیز عوض نخواهید کرد.

واسطه ی اجابت ...

تمام نیروی نداشته ام را در پاهایم جمع کردم

گام هایم را به امید باز شدن بغضی فرو خفته استوار کردم

امروز چقدر مسیر طولانی شد

از شمردن ایستگاه های باقیمانده خسته شدم

گرمای هوا کلا فه ام کرد

حرف هایی که مدت ها در سر میپروراندم که با دیدن دوباره ات بر زبان جاری کنم را دوباره مرور میکنم

حرفایی طبق معمول گلایه امیز انگار یاد نگرفته ام جور دیگری با تو حرف دلم را بزنم

شاید اگر روز اول اشنایی میراندیم پرو نمیشدم

به باز شدن بغضم کنار تو بدجور عادت کرده ام

ایستگاه اخر

بلاخره رسیدم

برای اولین بار از خیر پل عابر میگذرم و بی مهابا به سوی تو میدوم

چشم هایم فقط چشمان اشنای تو را میشناسد

با دیدنت از دور لبخندی به نشانه ی سلام بر کنار لبم جای میگیرد

اما انگار نگاه امروز تو فرق دارد

به دل میگیرم ، گلایه ای جدید به طومار گلایه هایم اضافه میشود

چشمانم هیچ کس دیگر را نمیبیند

کنارت ارام میگیرم

طبق معمول تنها سخنور محفل دونفریمان منم و تنها مستمع تو

شروع میکنم

بسم الله الرحمن الرحیم  الحمدلله رب العالمین    الرحمن الرحیم  ...

صدایی را بسیار نزدیک به خود حس میکنم

متوجه اطراف میشوم دستانی چروکیده و لرزان ظرف شکلاتی که قرار بود بعد از قهر های من و اشتی های بعد از ان کاممان را با ان شیرین کند مقابلم میگیرد

بخور دخترم

در دریای چشمانش غرق میشوم و عجیب چقدر شبیه توست

گره ی زبانم گشوده میشود

مادر این بار شما از عزیزت بخواه برایم دعا کند

با چه ارامشی در چشمانم خیره شد و گفت مگر باور نداری که او تو را میبیند

با حرفش تمام وجودم اتش گرفت

از خودش بخواه گفتم بارها خواسته ام اما شهید که حرف مادرش را زمین نمیاندازد

نگاهی به عکس جوانش کرد

ارام قطره های اشکش را با گوشه ی چادرش پاک کرد زیر لب با پسرش نجوا میکرد

اینبار هم بغضم راهی برای باز شدن پیدا نکرد

اما اسوده ام ، اسوده تر از هرزمانی که بغضم کنار تو میشکست

انگار اینبار اشک های مادرت مهر قبول دعاهایم بود

میدانم طاقت دیدن اشک هایش را نداری

پس به حرمت اشکی که از گوشه ی چشمان غم زده اش جاری شد

واسطه ای باش بین من و خدا ...

اللهم الرزقنا الشهاده ...

 

افسران - اینفوگرافی فرهنگ بسیجی

باید نامم را عوض کنم...

امروز بنده خدایی کتابی بهم داد وقتی باز کردم خطی به چشمم آمد برای خودم جالب بود!خیلی جالب!

:((ما در فقه می گوییم:«اذا خفیت الجدران فقصر».نماز مسافر این طور است که هروقت دیوارهای شهر از دید تو پنهان شد،باید نماز را شکسته بخوانی؛حالا شدی مسافر!یا می گوییم:«اذا خفی الاذان فقصر».آنگاه  که دیگر صدایی نشنیدی ،آن وقت  مسافری!حالا ما میگوییم آنگاه که آوا و آهنگ هواهای نفسانیت ات به گوش دلت نرسید،آن موقع تو مهاجری،آنگاه  که دیوارهای شهر مادیت از دیدت پنهان شد،آن موقع تو مسافری!))

*سلوک عاشورایی:منزل سوم:هجرت و مهاجرت/برگرفته از درسهای مجتبی تهرانی.

 

 

باید نامم،      ...،را عوض کنم

و خودم را هم....

خدایا کمک

 

راستش را می گویم

بسم الله...

راستش را می گویم 

راستش را می گویم این دانشگاه توهم نویسنده است

بعد از 1-2-3-4-5-..سال توی محیط دانشگاه تاحالا هم چنین چیزهایی به چشمم نخورده حتی یک بار!

راستش را می گویم من که  این حد از اختلاط استاد با دانشجو را ندیده ام...

راستش را می گویم من که تا به حالا شب نامه ای علیه هیچ دانشجویی ندیده ام...

راستش را می گویم من که تا به حال چنین جلسه دفاعیه ای ندیدم!...

راستش را می گویم کمتر دختری با این  شمایل که ساخته انداین چنین  اخلاقی  دارد که هرلحظه عصبی شده و داد بزند!...

راستش را میگویم آداب معاشرت در هیچ محیط فرهنگی اینگونه نیست!...

راستش را می گویم استادان خانم ما چادرشان به بندی روی سرشان وصل نیست،اگر حجاب کامل نداشته باشند حداقل مانتوشان ا ز چادر این خانم ....

 راستش را می گویم این ها آیین فتوت نیست!...

راستش را می گویم آیین دینداری و فتوت و جوانمردی به آن گونه اصلاح سر،لباسهای نامرتب  و یا صحبت نکردن و روزه سکوت!!!نیست...(چرا روزه سکوت چرا سخن بیهوده و بحث های بی مورد که در فیلم بسیار است نه!؟چرا دین مسیح و روزه آنها را دنبال کرده و دین اکمل خودمان را رها کرده اید؟)...

راستش را می گویم طی مراحل عرفانی مرشد راه میخواهد استاد میخواهد کسی که خودش طی راه کرده نه به صرف ریش داشتن جبهه رفتن....(چرا صدا و سیما سعی دارد انقدر آدمها را شان آنها را بالا و پایین کند من نمیفهمم!!!)...

راستش را میگویم عادی جلوه دادن روابط بین دختر و پسر و این دسته حرکات درست نیست...

راستش را می گویم این فیلم دروغی محض است!!!!!

ویژگی های قاتلان حسینی

عزّت و سربلندى از ویژگى‌هاى جامعه اسلامى است و قرآن مجید در این باره مى‌فرماید: "وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ" ؛ همانا عزّت از آن خدا و پیامبرش و مؤمنان است. مـنـبـع عـزّت و سرافرازى مسلمانان، خداى متعال است و پیامبر اكرم مظهر عزّت از رهگذر اطاعت و عـبـودیت خداست و جامعه اسلامى تا پیرو و مطیع دین است، عزّتمند و سرافراز است و هر قدر از مـنـبع عزّت دور شود، به ذلت و زبونى روى مى‌نهد و چنین رخداد نامیمونى در حادثه عاشورا، آشـكارا نمایان شد و مردم به جاى تاج عزّت بر سر، طوق ذلّت بر گردن نهادند و بردگان بـى چـون و چـراى حـكومت اموى شدند و همه آنان، جز امام حسین (علیه السلام) و یارانش، بیعت با یزید را پذیرفتند و دین و دنیاى خویش را فداى دنیاى بنى امیه كردند. زهـیـر بـن قـیـن، یـار سـلحـشـور و سـرفـراز امـام، در روز عاشورا لحظه‌هایى پیش از شهادت افتخارآمیز خود از فرجام نكبت‌بار مردم در سایه حكومت شوم بنى امیه چنین سخن گفت: مـا شـمـا را بـه یـارى دودمان پیامبر و رها كردن طاغوت فرامى‌خوانیم. این را بدانید كه شـمـا از آن دو جـز تباهى زندگى چیزى نخواهید دید، آنان چشمان شما را از حدقه بیرون خواهند آورد و دسـت و پـایـتـان را قـطـع خواهند كرد و پیكرهاى مُثله شده شما را بر درختان خرما به دار خواهند آویخت و نخبگان و مفسرانتان را به قتل خواهند رساند؛ چنان كه با حجر بن عدى و یارانش و هانى بن عروه و امثال او چنین كردند.  و امام حسین (علیه السلام) در نامه‌اى به سران كوفه مى‌فرماید: رسـول خـدا در زمـان حـیاتش فرمود: «هر كس پادشاه ستمگرى را ببیند كه حریم خدا را مى‌شكند و پیمان او را زیر پا مى‌نهد و با سنت پیامبر خدا مخالفت مى‌ورزد و در حكومتش با گناه و دشـمـنـى حـكـم مـى‌رانـد و بـا ایـن حـال بـا گـفـتـار و كـردارش تغییرى در جامعه پدید نیاورد، بر خداست كه او را در بدترین مكان‌ها [دوزخ] جاى دهد.»

قاتلان امام حسین (ع) اهل فساد و فحشا بودند

ادامه نوشته